از خیابان توسطِ جارچی صدایِ قرائتِ توبهنامهی گالیله به گوش میرسد: [1]
«من گالیلهئوگالیلای، استاد ریاضیات
و فیزیکِ شهرِ فلورانس، سوگند یاد می کنم، دست از تمامی تعالیم خود دربارهی مرکزیت
و سکون خورشید و عدم مرکزیت و حرکت زمین بردارم. سوگند یاد می کنم، با ایمان و صداقتی
که از ریا مبرا است، تمامی این عقاید کفرآمیز و نیز هرگونه خطا و عقیده دیگری که مخالف
آئین کلیسای مقدس باشد، لعنت و نفرین کرده و به دورافکنم.»
صحنه تاریک میشود، هنگامیکه روشن میشود، هنوز ناقوس نواخته میشود. اما بعد
قطع میشود. ویرجینیا بیرون رفته است. اما شاگردان گالیله حضور دارند.
_آندرهآ: [بلند[
بدبخت، ملتی که قهرمان ندارد.
گالیله وارد میشود. چهره اش بر اثر محاکمه مشوش است و بهزحمت میتوان او را بازشناخت.
او جملهی آندرهآ را شنیده است. مدتی به انتظارِ شنیدنِ خوشآمدی در آستانهی در
میایستد. کسی چیزی نمیگوید. شاگردانش از او روی برمیگردانند. آهسته قدم برمیدارد.
کمسوییِ چشم گامهایش را نااستوار کرده است. یک صندلی پیدا میکند و روی آن مینشیند.
_آندرهآ: من دیگر
تحملِ دیدنش را ندارم. او باید برود.
_فدرتسونی: آرام
باش.
_آندرهآ: [ سر گالیله
فریاد میکشد[ خیکِ شراب!
شکم باره ! تنِ عزیزت را نجات دادی؟ [ مینشیند] حالم بد است...
...
_گالیله: نه!
بدبخت ملتی است که نیاز
برچسب:
نویسنده: شیدا حیدری
تاريخ: چهارشنبه
20 دی
1396 ساعت: 19:56